|
شبی بود و بگذشت و باز مرا غم گرفت شور و شیداییم جامه ی ماتم
گرفت به هر سو می دوم تا بگریزم زین سراب همه جا را خواب ربود و مرا آب دیده از من گرفت جهان در آن سو از نو نو گشت و زمین سبز و آسمان بی قرار قرار مرا بغضی غم آلود و وحشی
از تن گرفت دو چشمم بسته و لبانم سر به
مهر سکوت چه زنجیری به پایم که جاده را
از سفر کردن گرفت همی خواهم روم زین کویر بی
منتها چگونه پر کشم که تشنگی توانم
گرفت 88/2/8 م.پ ( سکوت )
پس از باران سبزه ی جوانی که سر برآورد سنگ آفتاب سوخته ای را زیر پوست نور گریزش پناه داد لبالب از مژده ی سایه آیا سر آخر زمستانی زودرس رخصتش خواهد داد ؟ م.پ ( سکوت )
فقرات احساس خمید در این جاده گم کرده راه زیر چتر شب راهنمایی نبود چه می شد کرد جز پناهی که به گل های بنفشه آوردم ؟ *** خود را سرزنش نکن تقدیر تو از ازل این بود از همان لحظه که چشم گشودی با هر قدم که برداشتی بیشتر از خانه دور شدی به آرزوی یافتن آبادی در پی همه ی سراب ها دویدی و از نفس افتادی آنگاه به خود آمدی و تازه فهمیدی که چقدر گم شده ای حال یک جا نه ایست ! هنوزم می شود خانه را پیدا کرد هنوزم می شود صدای صحبت شب بوها را از لابه لای تلاطم بادهای گرم و مهاجر شنید مرگ می آید چه بنشینی و چه تلاش کنی اگر آمد به سراغت بهتر است چند قدم آنسو تر باشی. م.پ ( سکوت )
عجب بیچاره ای قطره چه می گویند ؟ آب بودن که کافی نیست چرا دریا بر سرت کوبند؟ چه می خواهند از جانت؟ گرما که می بارد توانت که دریا نیست! گناه با توست که تسلیمی ولیکن تقصیر با ابر باران است که کوچکترین آب این اقلیمی م.پ ( سکوت )
هر پگاه آنگاه که آسمان بی خورشید روشن است با صدای گنجشککان سحر خیزِ سر مست کس دیگری در کوچه هست،آواز می خواند و تمام شور مرا مجذوب پای پنجره می کشاند می گشایم می گشایم اشک می ریزم از شوق با ذوق می گشایم می شکنم،می گریزم از قفس از هوش از هوس از هوش از هوس از هوس از هوس از جاتنگی بی رنگ قفس اگر خورشید نیست چگونه روشن است؟! پس چگونه روشن است؟! م.پ ( سکوت )
دستم برید ! تازه فهمیدم : لبه ی کاغذ چقدر تیز است ! شاید به این خاطر که همیشه آنچه خود می خواستم،می دیدم تازه فهمیدم ! م.پ ( سکوت )
پرده کنار رفت وقتی از دور می آمد همه می دانستیم چرا می آید همه می دانستیم در پس آن دو گودی کبود چه شرارتی پنهان است وقتی می آمد همه از دور دیدیم دست پر است برایمان سوغاتی آورده؛ زنجیر اما در عوض چیزی از ما می ستاند که سالها پیش قفسها از کبوترها ستانده بودند. همچنان که نزدیک می شد صدای خرد شدن از زیر گامهایش مو بر تن سیخ می کرد و همه چه خوب با این صدا آشنا بودیم. بر سرعتش افزود گامهایی بلندتر از پاهایش بر می داشت و محکم قدم می زد اما اینبار مضحک تر از قبل می نمود چون همه می دانستیم مرد این حرفها نیست! او مبارک است و گرداننده کس دیگری است. جیبهایش را پر از بذرهای تفرقه و نفاق کرده بودند و او خرسند از بازی در این نمایشنامه ی نخ نما و کج متن با آبپاش کینه و نفرت،آبیاری می کرد. سیاه بازی بی نظیری بود غافل از اینکه در میان آنهمه بذر نیمه و هرزه بذر نهالی بر زمین افتاد که پیش بینی او و کارگردان پر ادعایش نبود! صحنه ی نمایش جولانگاه پویش این نهال تنومند و تناور گشت و پرده ی آخر حماسی ترین نمایش عالم شد. انوقت فهمیدند: فردا این نهال آبستن میوه هایی می شود که برایشان ( تلخ تر از زهر ) خواهد بود. م.پ ( سکوت ) 88/4/9
صبح شد اما اتاق من فارق از هیاهوی طلوع در باتلاق شب درگیر بود دلیل بی احساسی اش یک چراغ کهنه و تاریک بود م.پ ( سکوت )
امسال پاییز همچو سال های پیش نیست م.پ ( سکوت )
به کهن سرزمینم ایران آن سبزینه درخت که ساقه هایش مثل ابرها سپید بود م.پ ( سکوت )
|
درباره من![]()
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبشهریور 1388تیر 1388 پیوندها
در جستجوی ناکجا آباد |