تبليغاتX
طلوعی دوباره

طلوعی دوباره

شبی بود و بگذشت

و باز مرا غم گرفت

شور و شیداییم جامه ی ماتم گرفت

به هر سو می دوم

تا بگریزم زین سراب

همه جا را خواب ربود

و مرا آب دیده از من گرفت

جهان در آن سو از نو نو گشت

و زمین سبز و آسمان بی قرار

قرار مرا بغضی غم آلود و وحشی از تن گرفت

دو چشمم بسته و لبانم سر به مهر سکوت

چه زنجیری به پایم که جاده را از سفر کردن گرفت

همی خواهم روم زین کویر بی منتها

چگونه پر کشم که تشنگی توانم گرفت

 

88/2/8

م.پ ( سکوت )

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت0:23 قبل از ظهرتوسط سکوت | |

پس از باران

سبزه ی جوانی که سر برآورد

سنگ آفتاب سوخته ای را

زیر پوست نور گریزش

پناه داد

لبالب از مژده ی سایه

آیا سر آخر زمستانی زودرس

رخصتش خواهد داد ؟

 

م.پ ( سکوت )

+نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت3:25 بعد از ظهرتوسط سکوت | |

فقرات احساس خمید

در این جاده گم کرده راه

زیر چتر شب راهنمایی نبود

چه می شد کرد جز پناهی که به گل های بنفشه آوردم ؟

 ***

خود را سرزنش نکن

تقدیر تو از ازل این بود

از همان لحظه که چشم گشودی

با هر قدم که برداشتی بیشتر از خانه دور شدی

به آرزوی یافتن آبادی در پی همه ی سراب ها دویدی

و از نفس افتادی

آنگاه به خود آمدی و تازه فهمیدی که چقدر گم شده ای

حال یک جا نه ایست !

هنوزم می شود خانه را پیدا کرد

هنوزم می شود صدای صحبت شب بوها را

از لابه لای تلاطم بادهای گرم و مهاجر شنید

 

مرگ می آید

چه بنشینی و چه تلاش کنی

اگر آمد به سراغت بهتر است

چند قدم آنسو تر باشی.


م.پ ( سکوت )

+نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت11:27 بعد از ظهرتوسط سکوت | |

عجب بیچاره ای قطره

چه می گویند ؟

آب بودن که کافی نیست

چرا دریا بر سرت کوبند؟


چه می خواهند از جانت؟

گرما که می بارد

توانت که دریا نیست!

گناه با توست که تسلیمی

ولیکن تقصیر با ابر باران است

که کوچکترین آب این اقلیمی


م.پ ( سکوت )

+نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت5:42 قبل از ظهرتوسط سکوت | |

هر پگاه

آنگاه که آسمان بی خورشید روشن است

با صدای گنجشککان سحر خیزِ سر مست

کس دیگری در کوچه هست،آواز می خواند

و تمام شور مرا مجذوب پای پنجره می کشاند

می گشایم

می گشایم

اشک می ریزم از شوق

با ذوق

می گشایم

می شکنم،می گریزم از قفس از هوش از هوس

از هوش از هوس

از هوس

از هوس

از جاتنگی بی رنگ قفس

اگر خورشید نیست چگونه روشن است؟!

پس چگونه روشن است؟!


م.پ ( سکوت )

+نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت1:52 قبل از ظهرتوسط سکوت | |

دستم برید !

تازه فهمیدم :

لبه ی کاغذ چقدر تیز است !

شاید به این خاطر

که همیشه آنچه خود می خواستم،می دیدم

تازه فهمیدم !


م.پ ( سکوت )

+نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت2:1 قبل از ظهرتوسط سکوت | |

پرده کنار رفت

وقتی از دور می آمد

همه می دانستیم چرا می آید

همه می دانستیم در پس آن دو گودی کبود

چه شرارتی پنهان است

وقتی می آمد همه از دور دیدیم

دست پر است

برایمان سوغاتی آورده؛

زنجیر

اما در عوض چیزی از ما می ستاند

که سالها پیش

قفسها از کبوترها ستانده بودند.

همچنان که نزدیک می شد

صدای خرد شدن از زیر گامهایش

مو بر تن سیخ می کرد

و همه چه خوب با این صدا آشنا بودیم.

بر سرعتش افزود

گامهایی بلندتر از پاهایش بر می داشت

و محکم قدم می زد

اما اینبار مضحک تر از قبل می نمود

چون همه می دانستیم

مرد این حرفها نیست!

او مبارک است و گرداننده کس دیگری است.

جیبهایش را پر از بذرهای تفرقه و نفاق کرده بودند

و او خرسند از بازی در این نمایشنامه ی

نخ نما و کج متن

با آبپاش کینه و نفرت،آبیاری می کرد.

سیاه بازی بی نظیری بود

غافل از اینکه در میان آنهمه بذر نیمه و هرزه

بذر نهالی بر زمین افتاد

که پیش بینی او و کارگردان پر ادعایش نبود!

صحنه ی نمایش جولانگاه پویش

این نهال تنومند و تناور گشت

و پرده ی آخر حماسی ترین نمایش عالم شد.

انوقت فهمیدند:

فردا این نهال آبستن میوه هایی می شود

که برایشان ( تلخ تر از زهر ) خواهد بود.


م.پ ( سکوت )

88/4/9

+نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت3:50 قبل از ظهرتوسط سکوت | |

صبح شد اما اتاق من

فارق از هیاهوی طلوع

در باتلاق شب درگیر بود

دلیل بی احساسی اش

یک چراغ کهنه و تاریک بود


م.پ ( سکوت )

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت3:49 بعد از ظهرتوسط سکوت | |

امسال پاییز همچو سال های پیش نیست
امسال همه چیز به چنگ خشک پاییز فتاده
گویی پژمردگی میراثی است ازلی برایش
دفینه ای بی پایان

نفسهای حریصش
نفس هایی که هر دم و هر بازدمش
حکایت از شهوتی دهشت انگیز دارد
هوا را مسموم
عابرین را بیمار می کند

دسته ی کبود سارها مغموم
افسرده ، شکست خورده
سردی درختان را گریز می زنند
و باد و طوفان
بر سینه ی عریان باغچه ای که
پای رفتن ندارد
هجوم می برند

مرا با این کوچه های مه گرفته چه کار ؟
ای همزاد کوچه گرد
باید به جاده زد
انگار یکنفر در انتها ایستاده است
و فرا می خواند

بیا با تمام خاطرات زخم خورده یمان
به جاده زنیم
بیا با تمام رویاهای ترک خورده یمان
به جاده زنیم
چگونه می توان نرفت وقتی یکنفر
ایچنین آرام و صبور فرا می خواند ؟
بیا که پاک ترین روز بهشت
در آن سوی این مه

بهار را به یاد ما می آرد


م.پ ( سکوت )

+نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت10:11 بعد از ظهرتوسط سکوت | |

به کهن سرزمینم ایران


آن سبزینه درخت

که ساقه هایش مثل ابرها سپید بود
آن اهورای جنگل
که سرخ گل هایش لطیف و جاوید بود
سالهاست بر روی پاییز چشم می بندد
و حال جنگلش زیر خروار ها خار خوابیده است
و تن عریانش را تازیانه های سرد باد می خندد
و صلابتش را به هیچ می انگارد
و در این انبوه دریای زرد وخشک برگ ها
نجابتش رنگ می بازد

آسمان قهراگین
ابرها غلیظ و بی باران
و صبح پر از نگاه بی شرم کلاغان
و شب پر از سکوت ستاره گان

ریشه هایش سیراب شده از خون
جیغ می کشند
فرتوت از خستگی زخمها ی بی التیام
و به پایش هزاران هزار تابوت خفته
که مالالمال از نور سینه هاشان

رو به سمت مشرق می نگرد
همانجا که قرن ها سلامش با خورشید پیوندها می خورد
می شنود از دور آوای گنجشک ها را
همان آزاد کاروان
که به سوی غربت پرواز کرد

نفرین
نفرین بر این خاک که حبس می کند
جوانه ها را از وحشت برف و بوران
و می خشکاند بهار را
نفرین بر این خاک که پاک میکند
شکوه جنگل را
نفرین بر این خاک که عجین شده است
پوسیدگی را، مرگ را

درخت صبور می گرید
درخت آرام زمزمه می کند
درخت بی صدا می نالد
و با امیدی گذشته از رویا
بر ترنم فردا ، چنگ می زند
پس بدرود ای هستی تا فردا...


م.پ ( سکوت )

                                                   

                                                                                                                                                                                                                                                                                                              

+نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت4:45 قبل از ظهرتوسط سکوت | |